بنام خدا

شهر رویاها

بنام خدا

شهر رویاها

اگه ناراحت میشی نخون

من دلم تنگ شده میدونی واسه چی؟واسه اینکه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه با پدرم برم رو کوهای شهرمون از اون بالا شهرو نگا کنم همونجای ک همیشه تنها میرم ولی اون نیست :(

پ.ن:گاهی اوقات ادما احتیاج دارن حرفای ک نمیتونن به هیشکی بگن رو یه جا یاداداشت کنن مث همین وبلاگی ک من دارم ک دلیل اصلی ایجادشم این بوده وقتای ک نتونستم حرفمو به هیشکی بگم بیام اینجا به دوستام بگم پس لطفا اگه ناراحتتون میکنه یا موج منفیه نخونید این پستای که احساسمم تو اون لحظس....ممنون..




لب سیراب به خون تشنه لب یار من است

وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا

عشق آن لولی سرمست خریدار من است

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش

فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

نرگس او که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است


#حافظ❤


نظرات 1 + ارسال نظر
Reza جمعه 15 تیر 1397 ساعت 09:38 http://rezacplus.blogsky.com

چرا بابا نیست؟ چرا دلتنگ؟
نگو که دل منم تنگ میشه

فوت کرده :(

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.