بنام خدا

شهر رویاها

بنام خدا

شهر رویاها

الانم

نمیدونم این حس پیری ک تو وجودمه چی میگه...حس میکنم هیشکی تو این دنیا به من اهمیتی نمیده و من تنها افتادم این گوشه...دیگه جوونی نمونده واسه نزدیک شدن به کسی الان دلم میخاد اونایم ک کوچکترین اذیتیم برام دارن دیگه نبینم...فقط آرامش دلم میخاد 

پدرانه

پدر دوستم فوت کرد خیلی ناگهانی...

امروز صب روز سوم فوتش بود دوتایی رفتیم سرخاک من خواستم تنها بمونه یکم راحت باشه ...رفتم به بهونه گل خریدن وقتی برگشتم حدود نیم کیلومتر مونده به مزار باباش صدای زجهاشو و گریهای بلندش رو شنیدم وقتی نزدیک تر شدم به  وی خودم نیاوردم اصلا اونم به روی خودش نیاورد خیلی دلم گرفت :(


به عنوان یه دختری ک تو هشت سالگی پدرش فوت کرده درکش میکنم ولی فک کنم غم اون سنگینتره چون الان تو سن ۲۳سالگی درکش از من ک هشت سالم بود خیلی بیشتره‌...ایشالا خدا کمکمون کنه و به عزیزمنم صبر بده...آمین

خستگی

خسته شدیم هر ماه یه اتفاق بد و دلخراش میفته:(

خنده

دیروز عصر یه خنده زدیم الان یکم راه نفسم سخت شده بعد خنده یکمم بینیم درد گرفت ولی الان خوب شده ولی نمیدونم چرا مث قبلا نمیتونم خوب نفس بکشم یعنی یه خنده انقد تاثیر داشت؟   :(

عملم

سلام 

هفته پیش امروز صب ساعت هشت و نیم رفتیم بیمارستان کلی منتظر موندیم تا اتاق خالی شد دیگه رفتم اتاقم یه بلوز شلوار صورتی مخصوص قبل عمل بهم دادن خوش رنگ بود ولی با یه کلاه ک دورش کش داشت از وقتی کلاه رو سرم کردم سر دردم شروع شد ...از اون طرفم از گشنگی در حال ضعف بودم  همجو منتظر شدیم :/ تا ساعت  دو شد ک پرستار اسممو صدا کرد ک بیا برو پایین قرص بخور و برگرد...رفتم قرص خوردم و برگشتم گانم رو پوشیدم و دوباره با پرستار خان رفتیم پایین پرستار خان تحویل اتاق عمل داد منو رفت...اقا پامو ک تو اتای عمل گذاشتم دلم ریخت واقعا ترسیده بودم رو تخت خوابیدم  ک دکتر با انرژی و لبخند همیشگیش امد...یکی از خانمای ک بالا سرم بود شروع کرد درمورد ناخنام پرسید ک چقد خوشگلنو کجا کاورشون کردی بعد دکتر حالمو پرسید گفتم خوبه حالم ولی توروخدا یه جوری عمل کنید ک به دفعه دوم نرسه من میترسم از عمل ک دکتر یکی زد رو مماخم گفت خو اصلا عمل نکن همجو ک داشتم به این حرکتش فک میکردم چشمام بسته شد...

عجیبترین جای عمل همین لحظه بهوش امدنم تو اتاق ریکاوری بود ...بیدار ک شدم حق حق گریه میکردم و اسم عشقم رو صدا میکردم(حاضرم قسم بخورم ک حتی یه هفته بود بهش فکرم نکرده بودم)چطور امکان داشت...اسمشو صدا میکردم و حق حق گریه میکردم ...که یه پرستار مهربون ک اقا هم بود امد بالا سرم چهرشو اصلا نمیدیدم همه جا تار بود ولی یادمه ک اقا بود امد به سرمم یه چیزی تزریق کرد فک کنم مسکن بود همشم بهم میگفت اروم باش اروم باش...و  دستمو تو دستاش گرفت و بهم گفت اروم باش...واقعا ارامش بهم داد من ک ندیدم کی بود ولی واقعا خدا خیرش بده ارومم کرد ...واقعا کادر بیمارستانی چه پزشکا چه پرستارا واسه مریض مث فرشتن...هر وقت اون لحظه ک اونقد ناراحت بودم و اون ارامشی ک اون فرشته بهم داد رو یادم میاد اشکم میریزه ایشالا همه پزشکا و پرستارای مهربونمون سلامت باشن و خدا خیرشون بده  و کلا هیچ موجودی بیمار نشه ...آمین...

سختی عمل از اون لحظه ک وارد اتاقم شدم شروع شد داداشم اینا خانمش مامانم همه بودن  و من فقط گریه میکردم و دستاشونو  میگرفتم...خیلی سخت بود همش میگفتم ببین چه اشتباهی کردم تن سالممو انداختم به عمل :(

شب رو بیمارستان بودیم بعد  ک امدیم خونه مشکل اصلیم این بود ک باید سعی میکردم به پشت بخوابم ولی عادت نداشتم:(


سختی بعدی دراردن  تامپون ها بود انگار ک مغزم رو میکشیدن بیرون

بعدش ک همین امروز رفتم گچ و بخیهامو باز کردم نتیجه خوبه منتها زمان مونده ک معلوم بشه نتیجه اصلی ولی هیچ وقت دیگه هیچ عمل زیبایی نمیکنم خیلی سخته :(